مرتضى مطهرى

598

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

--> بنابراين در فلسفهء جديد ، ديگر مسالهء طبيعت مطرح نيست ( توجه شود كه مىگوييم : در « فلسفهء جديد » زيرا اين مسأله به فلسفه مربوط مىشود نه به علم ) تا بعد بگوييم آهن طبيعتى دارد و طبيعت آهن چنين اقتضا كرده است و مغناطيس طبيعتى دارد و طبيعت مغناطيس چنان اقتضا كرده است . به هر حال اين ، يك اشكال است و اشكال خيلى مهمى است و به راحتى نمىشود قضيه را حل كرد . [ مسألهء دوم ] : اشكال ديگر ، اشكال كلى طبيعى است كه خود يك بحث عليحده است . اين اشكال مربوط به رابطهء ذهن با خارج است كه آيا كلى طبيعى در خارج وجود دارد يا در خارج وجود ندارد . ممكن است كسى بگويد اصلا اين طبيعت كه شما مىگوييد ، همان كلى طبيعى است ، چون شما مىگوييد : « طبيعت كلى » و طبيعت كلى همان كلى طبيعى است ، و ما مىدانيم كه كلى طبيعى اصلا در خارج وجود ندارد ؛ يعنى اگر ما به اصل حركت هم قائل نباشيم ، به اصل ارتباط متقابل اشياء هم قائل نباشيم ، با قطع نظر از همهء آن اشكالات ، باز مسألهء طبيعت مطرح است . بله ، طبيعت جزئى را مىتوان گفت كه در خارج وجود دارد ، ولى طبيعت كلى مىشود همان « كلى طبيعى » و كلى طبيعى اصلا ذهنى است و در خارج وجود ندارد . وقتى كلى طبيعى در خارج وجود نداشته باشد پس شما چگونه مىگوييد حكم رفته است روى كلى مغناطيس و كلى آهنربا ، يعنى كلى طبيعى مغناطيس و كلى طبيعى آهنربا ؟ اصلا كلى طبيعى در خارج وجود ندارد . اين هم مىشود اشكال ديگر ، كه اشكال عليحده‌اى است غير از اشكال « طبيعت » . [ مسألهء سوم ] : ظاهرا نظر آقاى « د » بيشتر به همين دو مسأله‌اى بود كه من عرض كردم . و اين دو مسأله شايد از حرفهاى ايشان استفاده مىشد . - بله . استاد : ولى اشكال ديگر كه شايد نظر شما به اين جهت هم باشد اين است كه اگر علم جديد بنايش بر استقراء باشد ( البته استقراء به معنى واقعى ، نه تجربه به مفهومى كه قدما مىگفتند كه مىخواستند با تجربه حكم طبيعت كلى را به دست بياورند ؛ يعنى منظور علم جديد از استقراء اين باشد كه مىروند سراغ جزئيات ؛ اگر هم سراغ يك لفظ كلى مىروند فقط براى اين است كه آن لفظ بيانگر جزئياتى باشد كه آن جزئيات قبلا تكليفش مشخص شده است و نقش اين لفظ يا اين كلى فقط اين است كه شما با يك لفظ توانسته‌ايد جزئىهاى متعدد را بيان كنيد ؛ نقش ديگرى در اينجا ندارد ؛ لفظ بيانگر چيزى نيست جز اينكه توانسته‌ايد مجموع افراد را با يك تعبير و با يك لفظ بيان كنيد ) در اين صورت نمىتوان گفت كه قضاياى علوم از نوع قضاياى حقيقيه است ، بلكه بايد گفت برعكس آنچه كه شما قدما مىگوييد كه قضاياى علوم به نحو قضاياى حقيقيه است اصلا قضاياى علم امروز به نحو قضاياى خارجيه است . وقتى يك عالم امروزى مىگويد مطلب اينچنين است اين بدان معنى است كه مجموع مواردى كه من مشاهده كرده‌ام چنين دلالتى دارد ؛ بيش از اين ديگر چيزى نيست . اصلا او سراغ كلى نمىرود ؛ حالا كارى نداريم كه كلى طبيعى موجود است يا نه ، و طبيعتى وجود دارد يا ندارد . عالم امروزى از همان اول حكمش به نحو قضيهء خارجيه است ؛ يعنى از همان ابتدا كارش اين